
انتقام عملِ آسیب زدن یا ضرر زدن به شخصی است به قصد جبران آسیب یا ضرری که آن فرد به انتقام گیرنده زده است، شوق به گرفتن انتقام.
به گزارش فرادید به نقل از هافینگتونپست، انتقام بن مایۀ بسیاری از درامهای تلویزیونی و سینمای است، اما آیا باید نقش مهمی برای آن در زندگی واقعی خودمان قائل شویم؟
در مقاله بناست به روانشناسی تاریک و رازآلود انتقام بپردازیم. هر چقدر هم که بخواهیم انکار کنیم، انتقام یکی از آن احساسات غلیظی است که به هر انسانی دست میدهد.
آیا تا به حال کسی در حق شما بدی کرده که شما دلتان خواسته باشید آن کس را تنبیه کنید؟ این احساس در درون ما نهادینه شده است. انتقام یک نیروی درونی قوی است که ما بایستی سعی کنیم آن را درک کنیم.
علم انتقام
گروهی از محققان سوییسی، به دنبال آن بودند تا دریابند زمانی که کسی به دنبال انتقام است، چه اتفاقی میافتد.
آنها مغز افرادی را که لحظاتی قبل در بازیای که در آزمایشگاه انجام شده بود، مورد تقلب قرار گرفته بودند را اسکن کردند.
محققان به شرکت کنندهها فرصت میدادند تا فرد متقلب را تنبیه کنند، و در طول مدت یک دقیقهای که قربانی به انتقام فکر میکرد، فعالیت مغزیشان را ثبت میکردند.
محققان متوجه جهشی فوری در فعالیت عصبی در هستۀ دمدار مغز شدند. تصور میشود که این بخش از مغز، مسئول پردازش پاداش است.
این تحقیق نشان داد که انتقام گرفتن، در لحظۀ انتقام حس پاداش گرفتن را به فرد میدهد.
با این وجود، آنها میخواستند یک مورد دیگر را هم بررسی کنند: حس پاداش گیری، به دنبال انتقام تا کی ادامه مییابد؟
اثرات درازمدت انتقام
ما اغلب فکر میکنیم که انتقام گرفتن شکلی از تخلیۀ احساسی است و تلافی کردن به ما کمک میکند تا احساس بهتری پیدا کنیم. در فیلمها اغلب انتقام به شکلی نمایش داده میشود که گویی فرد پس از تلافی کار بدی که در حقش روا داشته شده، به آرامش میرسد. اما در حقیقت، انتقام تاثیری متضاد دارد.
اگرچه در چند لحظۀ ابتدایی پس از انتقام، حس پاداشگیری در مغز ما رخ میدهد، اما دانشمندان روانشناسی دریافتهاند که این عمل به جای آنکه حس خصومت را در فرد کاهش دهد، ناگواری دلخوریِ اولیه را نزد فرد کش میدهد.
انتقام به جای آنکه عدالت را به همراه بیاورد، تنها به دایرۀ باطلی از تلافی کردن دامن میزند.
فرانسیس بیکن، فیلسوف بریتانیایی، در مورد انتقام گفته است: "آن کس که به انتقام فکر میکند، زخمی را که به مرور خوب میشود را تازه نگاه میدارد."
با انتقام چه باید کرد؟
انتقام باعث میشود تا زخمهای احساسی شما سر باز کنند و وخیمتر شوند. حتی اگر وسوسه شوید که کسی را به خاطر بدیای که در حقتان کرده تنبیه کنید، دست آخر کسی که تنبیه کردهاید، خودتان بودهاید، چرا که باعث شدهاید که زخمتان التیام نیابد.
اما اگر در حقتان بدی شده چه باید بکنید؟ با احساس شدید تلافی کردن چه باید کرد؟ اگر به انتقام شدیداً احساس نیاز میکنید، چه باید بکنید؟
راه سالمی برای کنار آمدن و برخورد با احساسات وجود دارد که به شما کمک میکند که التیام یابید و حس پاداشگیری را برای مغزتان فراهم میآورد، بیآنکه آن عواقب بد را برایتان در پی داشته باشد.
انتقام سالم
روش انتقام سالم را فرانک سیناترا (خوانندۀ فقید) در یک جمله بیان کرده است:
"بهترین انتقام، دستیابی به موفقیت بزرگ است."
بار دیگر که احساس کردید شاخکهای تاریک انتقام در روحتان سرک میکشد، این حس قوی را در دست بگیرید و از آن را به سمت و سوی موفقیت جهت دهید.
از این نیرو در جهت اهدافتان استفاده کنید.
از این نیرو در جهت به دست آوردن آنچه میخواهید استفاده کنید.
از این نیرو در جهت رشدتان استفاده کنید.
بخش پاداش مغزتان را با فکر کردن به اینکه رسیدن به اهدافتان چقدر شیرین خواهد بود، فعال کنید. این موضوع توجه شما را به خودتان، و هدفتان معطوف میکند و باعث میشود که فردی که به شما بدی کرده، دیگر جایی در ذهنتان نداشته بود. دقیقاً درستش هم همین است.

دلمان که می گیرد تاوان لحظه هایی ست که دل می بندیم...!!!
جای سوره ی «ع» به نام سوره ی «عشق» در قرآنت خالیست که اینگونه آغاز میگردد:
و قسم به روزی که قلبت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت....
دوستت نمی دارم تنها برای آن که دوستت می دارم
من از دوست داشتنت به دوست نداشتنت سفر می کنماز خواستنت به نخواستنت
قلب من از یخبندان به آتش می پیوندد
دوستت می دارم چرا که تنها تو آنی هستی که دوستش می دارم
چه ژرف بیزارم از تو و بیزاری ازتو
سر تعظیم دربرابرت فرو آوردن
و بزرگی این دوست داشتن دگرگون شونده نمی گذارد مرا
که ببینم تورا، اما من کورکورانه دوستت می دارم
شاید تابش ماه ژانویه،
قلب مرا به زوال کشاند با پرتو ستمگرش
با دزدیدن کلید من برای آرامشی حقیقی
در این بخش داستان آن که می میرد منم ، تنها منم، ومن از دوست داشتن
خواهم مرد چرا که تو را دوست می دارم
چرا که تو را دوست می دارم، دوست داشتن، در خون وآتش
پابلو نرودا

دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیار، به عزتت خمارم
حوصلهی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم، سوال دارم
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم میشه چیکارهام
میچرخم و میچرخونم ٬ سیارهام !
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم، بستمش !
راه دیدم نرفته بود ، رفتمش
جوونهی نشکفته رو ، رستمش
ویروس که بود حالیش نبود ، هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود؛
جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود؛
تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟
این دل پر خون ولش؟
دلهرهی گم کردن گدار مارون ولش؟
تماشای پرندهها بالای کارون ولش؟
خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛
دویدم !
چشم فرستادی برام تا ببینم؛
که دیدم !
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
کنار این جوب روون معناش چیه؟
این همه راز، این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟
نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟
نه بالله!
پریشونت نبودم؟
من ، حیرونت نبودم؟
تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
انجیر میخواد دنیا بیاد،
آهن و فسفرش کمه
چشمای من آهن انجیر شدن
حلقهای از حلقهی زنجیر شدن . . .
عمو زنجیر باف ، زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم
چشم من و انجیرتو بنازم . . .

یکی از برندهگان جایزه اُسکار درباره جایزهاش میگوید: «وقتی بچه بودم و میرفتم حمام، شامپومو بغل میکردم، اشک از چشمهام سرازیر میشد و تصور میکردم جایزهٔ اسکاره! الان هم اشک از چشمهام سرازیر میشه؛ اما این یکی دیگه واقعاً جایزهٔ اسکاره! شامپو نیست!!»
چند وقت پیش یه روزنامهٔ انگلیسی به نقل از یکی از بازیکنان بزرگ فوتبال نوشته بود: «باور کنید من رؤیای تمام موفقیتهایم را در بچگیهایم دیده بودم...!»
صاحب یکی از بزرگترین هتلهای زنجیرهای تو بچگی سرایدار یک هتل بود و تمام جوانی و نوجوانیاش را هم صرف سرایداری کرده بود، اما الان دهها هتل تو دنیا داره. در مصاحبه از ایشون سؤال میشه: «تمام نوجوانی و جوانی سرایدار بودی؛ چی شد که این شدی؟!» جواب میده: «من هتلبازی کردم!» «در تمام اون دوره که همه میدونن من سرایدار بودم و چمدان مشتریها رو جابهجا میکردم، شبها که رییس هتل میرفت خونه، من میرفتم تو اتاقش؛ لباسهامو درمیآوردم؛ لباسهای رییس رو میپوشیدم؛ پشت میز مینشستم و هتلبازی میکردم! مدام تصور ذهنی من این بود که یکی از بزرگترین هتلداران دنیا هستم...!»
حالا بعضی از ما تو خلوتمون «سرطان بازی» میکنیم...!
بعضیها تو ذهنشون روزی چند بار دادگاه خانواده میرن!
روزی چند بار ورشکست میشن!
روزی چند بار چاقو تو شکمشون میره!
رابطهٔ زیبا و عاشقانهشون رو تموم شده میبینن!
روزی چند بار خودشونو بیکار و بیپول میبینن!
بچهها و عزیزانشون رو مرده و از دست رفته احساس میکنن!
خودشون یا اطرافیانشون تصادف میکنن و معلول میشن!
خیلی وقتها نقش یک آدم شکستخورده، بیمسئولیت، نالایق، طَرد شده، زشت و غیردوستداشتنی رو بازی میکنن!
به قول "آلبرت اینشتین": «انسان در نهایت شبیه رؤیاهایش میشود...؛ رؤیاهای زیبا و نیکخواهی برای خود و دیگران بسازید؛ همین! همیشه میتوانیم افکارمان را مدیریت کنیم و همانطور که دلمان میخواهد آینده را ترسیم کنیم.
بیایید از امروز افکار و تصویر ذهنیمان را تغییر دهیم