مهاجر

مهاجر

دلنوشه
مهاجر

مهاجر

دلنوشه

توقع و لبخند




سطحِ توقعتان را نسبت به آدمهاى اطرافتان،

بچسبانید کفِ زمین!

کنار بیایید با خودتان، که آدمها همین اند؛

قرار نیست همیشه مطابقِ میلِ تو رفتار کنند

یک روز با تو میخندند و

فردایش به زمین خوردنِ تو!

بگردید و آنهایى را که کنارشان

خودِ واقعىِ تان هستید پیدا کنید!

آنهایى که مجبور نیستید کنارشان نقش بازى کنید

که مبادا فردا روزى برایتان حرف دربیاورند...


لبخند بزنید

به تمامِ آنهایى که زندگیشان را گذاشته اند براى آزار دادنتان

باور کنید هیچ چیز به اندازه ى لبخندِ شما،

معادلاتشان را بهم نمیریزد!


 دکتر احمد حلت


آدمهای قوی




A strong person dosen't seek revenge , They move on and let karma do the dirty work !


آدم هاى قوى دنبال انتقام گرفتن نیستن ، میگذرن و میرن و قسمت کثیف ماجرا رو به کارما میسپارن !


ممکن و غیرممکن





هیچ چیز غیر ممکن نیست...


حتی توی کلمه غیر_ممکن یک ممکن وجود داره!!!




خراش دهان



وقتی یه خراش کوچیک توی سقف دهانت ایجاد می شه اگه بهش زبون نزنی و بی خیالش بشی، خود به خود خوب می شه. 


خیلی از مسائل زناشویی هم همینطوره که باید بی خیالش بشی و پیگیرش نباشی و گیر ندی و زبون نزنی و کشش ندی تا خوب بشه. عین باتلاق می مونه که هر چی کمتر دست و پا بزنی، کمتر فرو میری.


منظورم اینه که بعضی از مشکلات زوجین از این ناشی میشه که یکی از اونها، زیادی و بیش از مسئولیت خود برای درست شدن همسرش و هدایت اون تلاش می کنه و زندگیشون رو به آتیش می کشه.

علتش اینه که یا زیادی احساس مسئولیت میکنه. یا زیادی مسئله رو بزرگ می بینه یا از خودش و همسرش و  یا اصولاً  از نوع انسان توقعات غیر منطقی داره.


مثالی از چند خراش دهان


 چرا اول خونه ما نیومدی؟

چرا برادرت از کنارم رد شد و سلام نکرد؟

چرا هفته ای یکبار با دوستانت قلیان می کشی؟

چرا مادرت خیلی احترامم نمی گذاره؟

چرا برایم هدیه نمی خری...



انرژی دهنده




قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.


یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار.  خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست. بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته  و یک‌نفره کنده بودش.


بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد. لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.


آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیاف‌شان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید.